چشماش فقط دنبال حیوونا بود که از دست نده

 

یهو سطل آشغال رو دید و یه مرد با شلوار گشاد اورسایز (!) نوک مدادی (شایدم انقد کهنه بوده مشکیش گراییده به نوک مدادی) و پیرهن چهارخونه سیاه سفید کثیف اونم اورسایز، ( که سفیدیای پیرهن هم از کثیفی به خاکستری گراییده).

اون مرد دوتا گونی دستش بود . خم میشد تو سطل آشغال چک میکرد به گونیش نگاه میکرد. یکمی هم دور رو برشو نگاه میکرد. یعنی حواسش جمع بود. 

یه زن و مرد از کنار اون مرد رد شدن . نگاهم افتاد به زنه که چطور زل زد به اون مرده و به بغل دستیش یه چیزی گفت.

دلم شیکست. 

[نشد راوی سوم شخص مفرد باشه ]

از چهارراه تا اون دوردورا کلی سطل اشغال بود. من همچنان دنبال حیوونی میگشتم تا سهمشو بدم.

دیدم داره متوجه میشه حواسم بهشه رفتم اونور خیابون. چشمم افتاد به فروشگاه کوروش. چرخیدم دیدم مرده ام داره کارشو ادامه میده. هول شدم. گفتم میرم بهش میگم چی لازم داری بیا ازینجا بخریم.

گفتم میرم بهش میگم خونت کجاست چند تا بچه داری. زندگیتون چجوریه. حتی گوشیو وا کردم از گوگل پرسیدم آداب کمک کردن به فقیران خیابان؟ مواد مورد نیازشون؟ ولی گوگل فقط اسم خیریه های غیر دولتی برام میوورد....

خیلی چیزا گفتم به خودم. دوباره شدم مثل وقتایی که همش با خودم یه ریز حرف میزنم. وسط خیابون موندم و حرف زدم . اما بالاخره رد شدم  موفقیت امیزانه😅

گفتم میرم تا مقصد کارمو انجام میدم برگشتنی اگه دیدم حتما میرم باهاش حرف میزنم و یه چیزی میخرم براش.

برگشتنی ام دیدمش. اونم منو شناخت ترسیدم .همونجام یه گربه دیدم مرده باهاش حرف زد ...! رد که شد رفتم سهمش گربه رو دادم.

حس کردم فک میکنه تعقیبش کردم یا مثلا میخوام اذیت کنم یا هرچی.

گذاشتم رفتم...

اولین بارم بود. به خودم گفتم حتما باید روی خجالت کار کنی. واسه هرچیزی این خجالت کار دستت میده...

عیب نداره. خدا بزرگه☘💚