سلام حالتون چطوره؟ یه حسی هست که من دارم. میخوام بهتون بگم و بعد ببینم کی اینجوریه؟فقط منم یا اکثرا این حسو دارن؟

اگه فقط من بودم باید یکاری کنم براش...

قضیه ازین قراره که یه انیمه ای نگاه میکردم. دو نفر همو دوست داشتن. از قضا یکیش انسان(و خدا) بوده یکیش فرشته. ولی عشق بین این دو ممنوعه بوده و برای اینکه بهم برسن باید اون از خدا بودنش بزنه این از فرشته بودنش. بشن دوتا آدم معمولی. از کل دوستاو رفیقایی که داشتن باید خدافظی میکردن و میرفتن...و دیگه نمیتونستن ببیننشون...

(این انیمه جنبه فانتزی داره میدونم انسان خدا نیستو کفره. من کار به اینجاش ندارم)

موضوع اصلی برام اینجاس. باید از تمام کار و زندگی قبلیشون میزدن و یه زندگی جدید شروع میکردن بدون اونها... واسم دردناکه. 

برای داشتن یه خوشی، باید از خوشی های دیگه بزنی !

اونی که میره یه شهر دیگه یا یه کشور دیگه درس بخونه زندگی‌کنه، باید قید زندگی اینجاشو بزنه! 

دختری که میخواد برای اولین بار مادر شه ، ولی دلش برای دختر بودن و دنیای دخترونگیش تنگ میشه...

اونی که خانواده جدید میخواد تشکیل بده با کسی که دوسش داره باید قید خونواده خودشو بزنه!

(میدونم کلا نیست. مثلا میتونن برگردن و سر بزنن و هر ازگاهی دیداری کنن)

من با اینکه زندگی تنهاییو ترجیح میدم،(ینی اینکه وابستگی زیاد احتمالا ندارم) ولی شنیدن این چیزا و دیدنشون اذیت میکنه...شاید قبلا چیزی از دست دادم و میترسم؟!

نمیدونم...میخوام ببینم شما هم موقع حس کردن این چیزا حالتون گرفته میشه؟ اینکه تغییرات بزرگ که مجبوری زندگی قبلیتو چندین درجه تغییر بدی یا حذف کنی، برای شما هم دردناکه؟

نمیشه همه رو و همشو باهم یجا داشت؟؟....

دنیا؟!